آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

آرشام کوچولو

مهمترین خبر بعد از این همه مدت

پسر گلم دگه خیلی وقت نمیکنم برات مطلب بزارم تو اینستاگرام و لاین عکسها و مطلبها را میزارم  مهمترین خبر اینکه 4 ماه دیگه از نتهایی در میای و یک خواهر خوشگل مثل خودت میاد پیشت عزیزم  آرشام و آرنوشای گلم مامان خیلی دوستتون داره   instagram : arsham_arnoosha اینم برای دوستای گلم ه از ما بیخبر نمونن
7 دی 1394

مامان اومد

سلام مامان گلم ببخشید که خیلی وقت نبودم . از 14 اسفند نبودم معذرت میخوام پسر گلم.  نبودم به خاطر این بود هارد مامان نابود  شد تمام عکس ها و فیلم های تو پاک شد تمام اطلاعاتم پاک شد  همه به کنار این عکس ها و فیلم های شما که پاک شد من خیلی گریه کردم و ناراحت شدم . اما عکس ها یکم برگردوندم اما هنوز برای فیلم هات امید دارم و هارد را گذاشتم کنار تا یک موسسه خوب و معتبر پیدا کنم اتفاقات خوب و بد زیادی امسال افتاد  بهترین اتفاق امسال تولد شما بود که یک تولد سه نفره گرفتیم و دایی جون امیر برای شما یک ربات بزرگ برات خرید که خیلی کارا انجام میده و خیلی دوستش داره [ این دایی امیر برات خیلی چیزا خریده امسال مثل هاور کرافت ...
21 آذر 1393

یک خبر خوب از جشنواره فیلم فجر

سلام پسر گلم  امروز اومدم بهت خبر بدم که دایی جون امیر تو جشنواره فیلم فجر به عنوان جوان ترین مدیر گروه IT شرکت سیمرغ معرفی شد تو استان گلستان و تو جشنواره جایزه گرفته. خیلی خوشحال شدم و امیدوارم همیشه موفق باشه تو تمام مراحل زندگی. برای یم خواهر خیلی خبر خوبیه اینم عکسهاش تو جشنواره (البته اول 2 تا عکس که تازه ازش گرفتم را میزارم بعد عکس جشنواره را )           ...
4 اسفند 1392

حرفی با آرشام جان من

سلام فرشته کوچولوی من  اکنون که اين نامه را برايت مي نويسم آغاز سال 2014 ميلادي است و من نميدانم که چند سال پس از اين ميتوانم اين نامه را برايت بخوانم و چند سال بعدتر آن... تو ميتواني آنرا بفهمي...با اين حال برايت مينويسم. عزيزم  هيچگاه نپرس که "علم بهتر است يا ثروت"...با اين حال همواره در پي " آگاهي" باش. نازنينم...همواره خود را از گزند تعصب به دين، مليت و نژاد در امان بدار...اما تا ميتواني در دانستن بکوش که بي شک تو را متوجه حضور "او" ميکند. مهربانم...آن هنگام که تعهد کردي مهرباني را براي هميشه در مسير زندگيت همراه کني...هميشه با او "باش"...بگذار حضور تو را حس کند...بگذار آغوش تو گرمش کند و نگاه پر اميدت را هميشه...
15 دی 1392

ماه هفتم از سال دوم زندگی پسر گلم

پسر گلم عزیز دلم ورود به 19 ماهگی را بهت تبریک میگم گل پسرم  روز اول ماه رفتیم با بابایی برات واکسن بزنیم مامان خیلی استرس داشت گفتم نکنه تب کنه پسرم  اما خدا را شکر خیلی اذیت نشدی دیگه رفت تا وقت ندرسه رفتنت گلم . اینم تیپ شما برای رفتن و واکسن زدن: وزن پسر گلم : 13.100 قد پسر نازم : 84 آرشام من عاشق نقاشي کشيدن و کتاب خوندن ديگه هم در اتاقم را نميبندم مياي نزديک ازم اجازه ميگيري اگر بگم بيا مياي اگر بگم نه برو بازي کن با من باي باي ميکني و ميري تو اتاقت از مبلامون راحت مياي بالا و اين خيلي منو ميترسوند اما زود ياد گرفتي و به راحتي مياي پايين چند روز پيش که مهمون داشتيم همه رو مبل...
15 دی 1392

اولین برف آقا آرشام

مامانم میدونم پارسال اولین برفت را دیدی اما امسال لمسش کردی اوایل آذر ماه یمبار توو ولنجک برف را دیدی و بازی کردی و اخر های آذر هم تو دماوند کلی برف بازی کردی و گلوله برفی پرت کردی به بابایی . خیلی برف بازی را دوست داری اما چون مامان خیلی سرمایی همش میترسه شما سردت باشه و سرما بخوری زیاد نمیبرمت بیرون     ببین فدای گلوله برفی درست کردنت بشم من     ...
15 دی 1392

بازم عکس آبان ماه

فقط اومدم عکس بزارم پسرم آخ گل پسر تو  یخچال چیکار داری؟؟؟   درحال دیدن باب اسفنجی اونم خوابیده آماده در حال رفتن خونه مامان سامره عید غدیر   پسرم دوباره رفتیم شمال و شما تمام تنت کهیر زد نمیدونیم پشه بود یا هر چی اما هربار تهران میبردیمت دکتر یگفتم حشره کزیدگیه اما اینبار گفتم همون بابل ببردیمت دکتر به هر حال محیطه و اونها موارد اینجوری زیاد دیدن . خلاصه اونجا دکتر گفت شما به شمال حساسیت داری و با کوچکترین نیشی تمام تنت کهیر میزنه و هر بار که میای باید بهت هیدروکسی زین بدم. اینم از حساسیت شما امیدوارم با بزرگ شدنت از بین بره اینم هنر دست مامان سامره  ...
15 دی 1392

مریضی پسرم و بستری شدنش تو بیمارستان

وای وای پسرم خدایا اون روزها بره و دیگه بر نگرده خیلی ورزهای بدی بود  9 آبان ماه بود که شما   3 روز اسهال شديد بودی بردمت دکتر تو محل خودمون دارو داد خوب نشدی که هيچ هرچي ميخوری حتي آب هم بالا مياری دوباره بردمت دکتر خودت برای غروب وقت داد طاقت نیاوردم و بردمت بیمارستان انصاری  2 تا آمپول و شربت اما از ظهر تا غروب هيچ فرقي نکردی. بچم آب شده حتي آب هم ميخوردی بالا مياری خدا شاهده از صبح هيچي نمیخوردی.دیگه نمیدونستم چیکار کنم تا صبح طاقت آوردیم  تا صبح چند بار بالا آوردی. آب شدی صبح بردیم بیمارستان کودکان طالقانی اونجا دکتر آب سرد ریخت رو سرم و گفت باید بستری بشی انگار دنیا رو سرم خراب شد . خلاصه که بابایی اتاق خص...
15 دی 1392

رفتی به شهر بازی با پسری

پسرم تو شهریور ماه با مامان سامره اینا رفتیم مسافرت و انجا یک شهر بازی بود مخصوص فرشته های کوچولو همسن شما بابایی هم شما را برد اونجا و شما کلی بازی کردی تمام بازی ها را دوبار دوبار سوار شدی و مامان میترسید سرگیجه بگیری و اومدیم خونه با کلی گریه شما وگرنه شما بازم میخواستی سوار بشی     اینم خواب بعد از یک بازی طولانی     ...
15 دی 1392